اعضای ایرانی بزرگترین سازمان دانشجویی دنیا از فعالیتهایشان میگویند
اعضای ایرانی بزرگترین سازمان دانشجویی دنیا از فعالیتهایشان میگویند
زندگی با آدمهای دور و نزدیک
همه چیز از یک وسوسه شروع میشود. یک گروه به دانشگاهتان آمدهاند و میگویند اگر با آنها همراه شوید کلی ماجرا و تجربه در پیش دارید. میتواند یک سفر عجیب باشد برای کمک کردن به بچههای فقیر در گوشهای از دنیا. میتواند یک برنامه کاری تجربی باشد یا شناختن آدمهایی که هیچ وقت فکر نمیکردی یک روز با آنها ملاقات کنی. حرفها به اندازه کافی رازآلود و وسوسهانگیز هست که چند سوال بپرسی و بخواهی از ماجرا سر در بیاوری. اما شاید یکی از آنها باشی که با سر در آوردن از ماجرا چشم باز کردند و خودشان را وسط یکی از روستاهای آفریقا یا آمریکای جنوبی پیدا کردند. کسی چه میداند. شاید هم سر از مدرسه بچههای چشمبادامی تایلند در آوردید. با اعضای ایرانی سازمان دانشجویی بینالمللی آیسک دور هم نشستیم و گپ زدیم تا ببینیم حرف حسابشان چیست و چرا همه جای دنیا سرک میکشند.
گروهی برای صلح
دفتر آیسک در تهران یک اتاق کوچک است در یکی از ساختمانهای خیابان حافظ. در و دیوار پر از یادگاریهایی است که بچهها از سفرهایشان آوردهاند به اضافه بروشورها و پوسترهای آیسک. امیرارسلان فرهادکوهی که مسئولیت این دفتر را به عهده دارد میگوید الان 40 ایرانی عضو آیسک هستند و اول هر سال عضوگیری میکنند تا دانشجوهایی که میخواهند با آنها همراه شوند به گروه اضافه شوند. او تجربه تدریس در یکی از مدارس هند را دارد. هما برای معرفی ایران و کار کردن با بچههای ترکیهای به این کشور رفته و فروغ هم در یک ماجرای عجیب و غریب سر از یتیمخانهای در کنیا درآورده و 2 ماه با بچههای کنیایی زندگی کرده. همه بیتابند تجربههایشان را تعریف کنند و از دیگران بخواهند سراغ این ماجرا بروند. امیرارسلان میگوید تا حالا 120 دانشجوی ایرانی برای کارآموزیهای داوطلبانه و عامالمنفعه به این سفرها رفتهاند اما این تنها فعالیتی نیست که دانشجویان آیسکی دارند.
به گفته او این سازمان دانشجویی بینالمللی، غیرانتفاعی و غیرسیاسی است که 65 سال پیش بعد از جنگ جهانی دوم فعالیتش را در 8 کشور شروع کرد. یعنی دانشجوهای 8 کشور با این هدف که فجایع پیش آمده دوباره تکرار نشود دور هم جمع شدند و در راستای صلح این گروه را تشکیل دادند تا به تبادل فرهنگ و توامندسازی جوانان کمک کنند. کم کم کشورهای دیگری هم به آن اضافه شدند و در سال 2007 دانشجوهای ایرانی عضو آیسک آلمان با حمایت دانشگاه تهران آن را در ایران راه انداختند. در حال حاضر هم تبدیل شده به بزرگترین سازمان دانشجویی دنیا که برای 7 سال متوالی دموکراتترین سازمان جهان شناخته شده. این طور که هما میگوید کسی اینجا رییس نیست و همه بر اساس تجربهشان گوشهای از کار را گرفتهاند و کسی بر اساس ارزشگذاری به جایگاهی نمیرسد بلکه تجربه و مهارت تعیین کننده است.
تجربه داوطلبانه
ارسلان درباره فعالیتهای آیسک میگوید بعضی از موقعیتها درون سازمانی است و اعضا در داخل کشور خودشان فعالیت میکنند. بعضی موقعیتها داوطلبانه در خارج از کشور است که بستگی به نوع عضویت و تمایل به همکاری دارد. غیر از کارآموزیهایی که شکل ماموریت دارد و بر اساس پروژههایی که تعریف شده انجام میشود، کارآموزیهای تخصصی هم برای دانشجویان با همکاری شرکتهایی که با آیسک کار میکنند وجود دارد و دانشجویان میتوانند در رشته خودشان تجربه کاری کسب کنند.
او میگوید این فعالیتها به مهارت راهبری کمک میکند. این که خودت یا یک گروه و سازمان را راهبری کنی و در موقعیتی قرار بگیری که مسئولیتهای مختلف را بپذیری یکی از فرصتهایی است که در زندگی عادی ممکن است با آن مواجه نشوی.
پریسا پژوه که عضو داخلی آیسک است در همین مورد میگوید: «اغلب دانشجوها میدانند در مهارتهای شخصی مشکلاتی دارند ولی نمیدانند چه طور باید خودشان را پیشرفت بدهند. من فکر میکنم 60-70درصد این مسائل اینجا حل میشود و مهارتهایی که به دست میآید تجربه بینظیری است.»
چراغی که به خانه رواست...
چرا آن طرف دنیا؟ مگر در ایران مشکلات را حل کردهایم که سراغ بچههای فقیر آفریقا برویم؟
هما ارشاد یکی از اعضای آیسک است که در جواب این سوال میگوید: «هدف کار داوطلبانه فقط یک فعالیت عامالمنفعه صرف نیست. هدف دیگر آیسک تربیت شهروندانی است که بتوانند کار مفید انجام بدهند. بزرگترین هدف در اینجا این است که هر کس شهروند بهتری باشد. ما برای کارآموزی تبلیغات میکنیم که دانشجویان مطلع شوند چنین فرصتی وجود دارد. کسانی که ثبت نام میکنند یک جلسهای شرکت میکنند و اطلاعات لازم را میگیرند. بعد یک گزینش انجام میشود برای اینکه بفهمیم کارآموزی الان برای این فرد میتواند مفید باشد یا نه. در واقع این فرآیند برای این است که بفهمیم در این موقعیت زمانی و مکانی این کار کمکی به فرد میکند یا نه؟ او آمادگی این کار را دارد یا باید صبر کند؟ اهداف خیلی از فراتر از انجام یک فعالیت عامالمنفعه است.»
ارسلان هم این طور توضیح میدهد که: «مشکلات در ایران خیلی زیاد است ولی چیزی که آیسک میتواند به آن کمک کند این است که یک کانال امن برای بچههایی که تصورات عجیب و غریبی از کشورهای خارجی دارند فراهم میکند تا بروند و ببینند آسمان آنجا هم رنگ دیگری نیست. میتوانند خود را با استانداردهای بینالمللی محک بزنند و ببینند آیا تصوراتشان درست بوده یا نه. خیلی از ما فقط چیزهایی در مورد کشورهای دیگر شنیدهایم که حتی سفر توریستی هم تصوراتمان را درست نمیکند. باید با مردم زندگی کرد تا فهمید مسائلشان چیست. این تجربهها کمک میکند افراد جای خودشان را پیدا کنند. مثلا کسی که از یک سفر دشوار به آفریقا برگشته دیگر به راحتی میتواند یک NGO را اداره کند.»
سفر قهرمانانه به ترکیه
هما ارشاد در ماموریت کارآموزیاش در آیسک به ترکیه سفر کرده. او ماجرای سفرش را یک سفر قهرمانی برای گذشتن از حفرههای تاریک دورنش تعبیر میکند و ماجرا را این طور تعریف میکند:
اردیبهشت پارسال بود که برای کارآموزی داوطلبانه راهی یکی از شهرهای ترکیه شدم. همه چیز در مدت خیلی کوتاهی اتفاق افتاد و من ناگهان دیدم پا گذاشتهام به یک سفر عجیب قهرمانی. به نظر من هر کس این کارآموزیها را تجربه میکند، به یک سفر قهرمانی میرود تا حفرههای تاریک درونش را بشناسد و به قول یونگ از حصار امنی که در آن بوده دور شود.
در یک شهر کوچک به اسم دنیزلی رسیدم جایی که باید در یک اتاق میماندم و هماتاقیهایم از همه جای دنیا بودند. تفاوت فرهنگها و ترس بینهایت از تنهایی و ارتباط نزدیک با کسانی که با من خیلی فرق دارند را تجربه کردم. برای انتخاب یک پروژه باید در نامهای توضیح بدهیم که چرا این پروژه را انتخاب کردیم. من نوشته بودم میخواهم آنجا مثل آلیس در سرزمین عجایب باشم. آنها از این تعبیر خوششان آمد و پذیرفتند.
من در این سفر به شناخت بهتری از خودم و روابط فرهنگیام رسیدم چون باید آن را به دیگران هم میشناساندم. برنامهای به نام دهکده جهانی داشتیم که همه از کشور خودشان میگفتند و فرصتی داشتند تا آن را به دیگران معرفی کنند. لباسهای محلیمان را میپوشیدیم و غذای خودمان را میپختیم. یک روز دیگر در یکی از دانشگاههایی که اسپانسر پروژه بود باید در مورد کشورمان سخنرانی میکردیم. آن قدر که در این دو روز به ایران فکر کردم هرگز به سرزمینم فکر نکرده بودم. نه این که بخواهم در توصیف ایران اغراق کنم، اما هرگز این طور عمیق به آن فکر نکرده بودم که چه طور میشود حقیقت این کشور را با دیگران به اشتراک گذاشت.
بعد از آن وارد مسئولیتم شدم. یک فاز کار تدریس زبان همراه بازی و موسیقی در مدرسه تابستانی یک دبیرستان بود و فاز دیگر این بود که به چند روستای اطراف شهر بروم و به بچههای راهنمایی و دبیرستانی درس بدهم. شرایط اقامتم برای یک ماه در یک خوابگاه دانشجویی بود و یک ماه دیگر را پیش یک خانواده زندگی کردم. تجربه Host family تجربه جالبی است. یک ماه کنار خانوادهای زندگی میکنی که واقعا احساس میکنی خانوادهت هستند ولی با تجربه یک فرهنگ دیگر. میتوانم بگویم زندگیام به قبل و بعد از این سفر تقسیم شد.
جالب اینجا بود که با وجود دوست و همسایه بودن ترکیه، تصوری که از ما داشتند با آنچه من برایشان میگفتم خیلی متفاوت بود. وقتی گفتم ششمین برج بلند دنیا در تهران است باور نمیکردند. البته تصور من هم از کشورهای دیگر همین قدر گنگ بود. مثلا از اسلواکی و اوکراین هیچ تصوری نداشتم.
آنجا تو سفیر ایرانی و باید از کشورت تصویر درستی نشان بدهی. روز اولی که در ترکیه به هماتاقیهایم گفته بودند یکی دارد از ایران میآید بعضیها ترسیده بودند. اما روز آخر تصورشان طوری تغییر کرده بود که میخواستند به ایران بیایند. حتی یکی از آنها این کار را کرد و همین تابستان از چک به ایران آمد. الان هم دارد پولهایش را جمع میکند تا در ایران درس بخواند.
زندگی با هندیهای سرخوش
امیر ارسلان فرهادکوهی تابستان سه سال پیش به دهلی هند رفته و تجربه سفرش را این طور تعریف میکند:
ماموریتم کار در یک دبیرستان هندی بود با یک تیم خیلی بزرگ. در یک خوابگاه اقامت داشتیم که خوابگاه خود دبیرستان بود و باید برای 400-500 بچه هندی کارگاههای خلاقیت و مدیریت زمان و بازیهای تیمی برگزار میکردیم. 2 هفته اول این طور گذشت که کلاس به کلاس ایران را معرفی میکردیم. جالب بود که بچههای هندی وقتی مثلا میشنیدند ایران زن فضانورد دارد تعجب میکردند. البته تصورات من از هند هم همه درست نبود. یک ماهی که آنجا بودم باید یک جای خیلی شلوغ زندگی میکردم، با فرهنگی که بسیار متفاوت بود. مثلا باید غذاهای تندی میخوردم که بعضی وقتها برایم قابل تحمل نبودند. اما در چنین سفری تجربههایی به دست میآید که در یک سفر توریستی نمیشود به دست آورد. مثلا من به تولد یک پیرزن 80 ساله رفتم. اما یک توریست را کسی به جشن تولد دعوت نمیکند. در سفر توریستی تو دغدغه آدمهای اطرافت را نداری ولی در کار داوطلبانه دقیقا برای همین دغدغههاست که میروی. با بافت زندگی آشنا میشوی، به خانههایشان میروی، اتوبوسهایشان را سوار میشوی و دغدغههای فرهنگیشان را بهتر درک میکنی.
یکی از نکات جالب درباره هندیها این بود که بعضی از آنها خیلی فقیر اما بینهایت شاد بودند. یک کامپیون پر از کارگر بود که هر روز از جلوی ما رد میشدند و یک بار ندیدیم در حال کف زدن و شادی کردن نباشند. یک بار از یکی از استادها آنجا پرسیدم این مردم چرا این قدر شادند؟ او توضیح داد که با وجود فساد و مشکلات زیاد در هند به آینده بهتر امید داریم. حتی یک NGO دیدم که کارشان خنداندن بود. یعنی میرفتند آدمها را میخنداندند. مسئولش میگفت من در خودم استعداد خنداندن آدمها را کشف کردهام.
سکونت در یتیمخانه کودکان کنیایی
فروغ دباغ اسفند سال 90 به کنیا سفر کرده. سفر او کمی با سفرهای دیگر فرق میکند و پردردسرتر بوده. اما او فکر میکند همه این دردسرها ارزشش را داشته و پایش بیفتد دوباره به همچین سفری میرود:
یک روز بچههای آیسک در دانشکدهمان تبلیغات کردند و من هم که جذب ماجرا شده بودم به گروه آفریقا پیوستم. وقتی توانستم خانوادهام را به سفر راضی کنم، پروژههای مختلف آفریقا را دیدم و کنیا را انتخاب کردم. چون کنیا امنیتش بهتر بود و میخواستم به بچهها زبان درس بدهم، این پروژه برایم مناسب بود. من هیچ ایدهای نداشتم که کجا دارم میروم، فقط به من گفته بودند یک دهکده خوش آب و هواست و یک مدرسه دارد. در گوگل سرچ کردم دیدم جای خوبی است و تصمیم گرفتم بروم. چند تا از هم دورهایهای دانشگاه هم به طور اتفاقی با من همسفر بودند و 4 نفر بودیم. بماند ماجرای جا ماندن از پرواز قطر و این که چه طور خودم را با دو چمدان بزرگ به کنیا رساندم...
در کنیا مرا به یک مهمانخانه فرستادند که 360 کیلومتر از دهکده فاصله داشت. دوست ایرانیام که زودتر از من به دهکده رسیده بود دنبالم آمد و با ونهایی که به آن ماتاتو میگفتند و سفر با آن فاجعه است به دهکده رسیدیم. من که با دو چمدان لباس رنگارنگ آمده بودم، وقتی رسیدم با یک جای بیآب و علفی که انگار خالی از سکنه است رو به رو شدم. یک خانه دو طبقه بود که یتیمخانه بود و من فهمیدم باید با بچههای یتیم زندگی کنم. طبقه بالا مخصوص انترنهایی بود که از هر جایی میآیند و بچهها 4-12 ساله بودند. سفیدپوستی من برای بچهها جالب بود و باید برایشان توضیح میدادم که مثلا دست من مثل دست شماست فقط رنگمان فرق میکند.
در مدرسه دهکده، علوم و زبان درس میدادم. بچهها صبح ساعت 5 بیدار میشدند و هر روز طبق چیزی که مسئول یتیمخانه یادشان داده بود همه جا را تمیز میکردند و به مدرسه میرفتند. ناهارشان که ناهار من هم بود ذرتهای دانه شده و لوبیا قرمز بود که هر روز آن را با نمک میخوردند. فقط شنبه و یکشنبه برنج داشتند که برای آنها یک غذای فوقالعاده بود. چشمهایشان زرد بود و همه شکمهای بادکرده از مصرف زیاد حبوبات داشتند. وضعیت رفاه دهکده خیلی بد بود. اما ما با همه چیز کنار آمده بودیم. میدانستیم در طبیعت هستیم، حشره هست، وقتی چراغها روشن میشود سوسکهایی خودشان را به سر و صورتت پرت میکنند. با همه اینها کنار آمدم. حتی آب هم نداشتیم. یک رودخانه کثیف بود که بچهها از آن استفاده میکردند. ما آب باران را میگرفتیم که خوشبختانه زیاد میبارید و اگر نبود نمیدانستیم چه کار کنیم. باران شدید استوایی هم آب حماممان بود.
مدتی بود که همیشه صداهایی از سقف میآمد. تا اینکه یک شب موش آمد. من دیگر نتوانستم آرامشم را حفظ کنم. دوستم گلنوش مظفری که خیلی شجاع بود موش را بیرون کرد اما سر و صداها ادامه داشت. فهمیدیم انگار ما در این مدت در خانه موشها زندگی میکردیم! دیگر آرامش از من سلب شده بود و نمیتوانستم آنجا بمانم. گلنوش آنجا ماند اما من دهات را ترک کردم و با دوست دیگری که از یک دانشگاه دیگر آمده بود تماس گرفتم. با یکی از دهاتیها به شهر رفتم. باید 20 دقیقا با دو چمدان بزرگ با موتور از بیابانی تا به خانه دوستم برسم. بیابانی که دستههای گورخر و زرافه را موقع گذشتن از آن میدیدم و خوشحال بودم که به جای بهتری میرسم.
آنجا فضا خیلی متفاوت بود. یک خوابگاه دانشجویی که همه چیزش تمیز بود. 5 بعد از ظهر بزها میآمدند جلویش علف میخوردند و غذا و گوشت داشتیم. چند روز آنجا بودم و چون ماموریتی نداشتم، برای کار به یک شهر دیگر رفتم. مومباسا یک دهکده ساحلی و توریستی بود که برای تبلیغ آیسک به آنجا رفتیم. آنجا هم در یک مدرسه، انگلیسی و علوم درس دادم و با بچهها کاردستی ساختیم. یک شعر فارسی یادشان داده بودم که خیلی خوب میتوانستند بخوانند و روز آخر مدرسه همه با هم «خوشحال و شاد و خندانم» را اجرا کردند.
2 هفته تمام شد و باید برای ادامه کارم به یتیمخانهای در نایروبی میرفتم. وقتی به آنجا رفتم بیشتر از 200 بچه بیسرپرست و خیابانی انتظارم را میکشیدند. به آنها هم درس میدادم و بعد از ظهرها با یکی از بومیها گیتار میزدم و آهنگهای ایرانی برایشان میگذارشتم. جالب بود که آنها در اوج فقر، واقعا شاد بودند و لباسهای رنگارنگ میپوشیدند.
2 ماه که تمام شد باید به ایران برمیگشتم. خیلی تواناییها بود که در خودم کشف کرده بودم، خیلی توقعات هم در دیگران ایجاد شده بود. دیگر در خانه از من انتظار نمیرود از سوسک و موش مرده بترسم. اما فکر میکنم کار من حالا این است که آدمهای دیگر را هم ترغیب کنم به این سفر بروند. من کلی لباس رنگی برده بودم با تصور یک سفر جالب و عکسهایی که میگیرم، اما در یک یتیمخانه بودم که بچهها با یک دست لباس زندگی میکردند و اصلا در چمدانم را باز نکردم. میتوانستم به جای آن ناهار تکراری هر روز بیرون بروم و چیز بهتری تهیه کنم اما احساس این که آنها این غذا را ندارند نمیگذاشت این کار را بکنم. همین حالا هم وقتی آب را باز میکنم احساس میکنم باید زود شیر را ببندم. چون آنها آب ندارند. فکر میکنم وظیفهای روی دوش من هست و منی که آنها را دیدهام باید برایشان کاری بکنم. بعضیها به من میگوید این همه بچه فقیر در ایران هست چرا آفریقا؟ میدانم موقعیتهای مشابهی در کشور خودمان هست. انسان انسان است فرقی نمیکند. چه دور چه نزدیک. من فکر میکنم برای بچههای ایرانی هم میتوانم این کار را بکنم.
این مطلب در شماره 546 هفتهنامه چلچراغ منتشر شده است.