تکنیک‌های رفع دلتنگی در‌ زندگی خوابگاهی

چگونه کرگدن نباشیم

بعضی‌ها با گذشت دو ماه از سال تحصیلی هنوز دارند غر می‌زنند که خوابگاه خیلی بد است و زندگی دور از خانواده سخت است. البته شما تنها نیستید. همه جای دنیا دانشجوها وقتی به خوابگاه و شهر جدید می‌روند همین احساس را دارند. فرقی نمی‌کند اینجا در کوی دانشگاه تهران یا آن طرف دنیا در اتاق‌های مجهز دانشگاه‌های بزرگ. شاید کیفیت خوابگاه و امکاناتش در احساس راحتی موثر باشد، اما در بهترین خوابگاه دنیا هم دوری از خانه سختی‌های خودش را دارد. با این حال هر مشکلی راه حلی دارد. به تعداد دانشجوهای خوابگاهی راه‌ حل‌های برای رفع دلتنگی در خوابگاه وجود دارد. یکی فقط با سر زدن به خانه حالش خوب می‌شود و یکی با چیزهای کوچک و بزرگی که در چمدانش جا داده و یکی با شعر گفتن و نقاشی کردن. بعضی‌ها هم راههای عجیب‌تری دارند. اگر شما هم درگیر این ماجرا هستید، پیشنهادهای ما و تجربه‌های دانشجوهای خوابگاهی را در ادامه بخوانید.

خانه را با خودتان بیاورید

عکس! اولین چیزی که می‌تواند با یک نگاه شما را یاد خانه بیندازد و حس خوبی بهتان بدهد، عکس‌هایی است که بالای تخت‌تان یا روی در کمدتان می‌چسبانید. (فقط یواش بچسبانید دیوارهای خوابگاه را خراب‌تر از این نکنید!) دیدن چیزهای آشنا حس خانه را به خوابگاه می‌آورد. اشیایی که دوست دارید حتی اگر هیچ کاربردی نداشته باشند و فقط دیدن‌شان حالتان را خوب کند آن قدر هم چمدان‌تان را سنگین نمی‌کند.

خلاقیت را آزاد کنید

فقط شما نیستید که از دیدن تخت‌های فلزی و در و دیوار ترک خورده و کنده‌کاری شده خوابگاه حض بصری نمی‌برید! اما خدا ملحفه و روبالشی رنگی را آفریده. درست است که برای تغییر چیدمان و تزئینات در نیم وجب جا قدرت مانور زیادی ندارید، اما اگر خلاقیت را به کار بیندازید می‌توانید محدوده استحفاظی خودتان را قشنگ‌تر درست کنید و حداقل یک رنگ و رویی به رخش بکشید. فقط باید مراقب باشید داد هم‌اتاقی‌ها را در نیاورید!

کرگدن نباشید

درست است که بودا توصیه کرده اگر همسفر ثابت قدم و درست و حسابی پیدا نکردید به کردار کرگدن تنها سفر کنید، اما قطعا این توصیه را به دانشجوهای خوابگاهی نکرده. قرار است چند سال در شهر جدید زندگی کنید و تنهایی اصلا جواب نمی‌دهد. بالاخره 4 تا هم اتاقی می‌توانید پیدا کنید که آب‌تان در یک جوی برود. تغییر دادن اتاق و هم‌اتاقی‌ها در خوابگاه دنگ و فنگ دارد اما کار غیرممکنی نیست. می‌توانید با کمی سماجت و پیگیری با کسانی که آشناتر و بجوش‌ترند یک اتاق مشترک بگیرید.

راه‌های شما

بعضی‌ها هم راههای دیگری برای خوشایندتر کردن زندگی خوابگاهی خودشان پیدا کرده‌اند. اگر در خوابگاهتان یک نقطه دوست داشتنی دارید که حس خوبی بهتان می‌دهد و آن طور که دوست دارید تزئینش کرده‌اید، یا ابتکاری برای رفع دلتنگی در خوابگاه زده‌اید برای‌مان بنویسید چه کرده‌اید یا عکسش را به آدرس ای‌میل بالای همین صفحه بفرستید.

 

خاطره‌بازی با بلیط‌های متروی تهران

عاطفه خیرآبادی

دانشجوی دانشگاه هومبولت برلین

گاهی آدم‌ها تکه‌ای از خودشان را توی یک شی جا می‌گذارند و وقت‌هایی که دلشان تنگ است چیزی بهتر از آن نجات‌شان نمی‌دهد. من هم اینجا در خوابگاه جا به جا این یادگاری‌ها را گذاشته‌ام. خانواده روی میز نشسته‌اند و دوست‌ها نزدیک کتابخانه. روی دیوار هم مخصوص عکس‌هاست که هم دلتنگی را التیام می‌دهند و هم گاهی وقت‌ها خودشان باعث دلتنگی بیشتر می‌شوند. اما چیزی که در اتاق بیشتر از همه احساس آرامش به من می‌دهد وجود کتاب‌های فارسی‌ است. هر کدام از این کتابها یک جور نوستالژیکم می‌کنند! و این خودش به من احساس آرامش می‌دهد. حتی وجود آنها در قفسه بدون اینکه خوانده شوند. بعضی‌هایشان یادآور خیابان انقلاب‌اند، بعضی یادآور شهر کتاب و بعضی هم مرا یاد کتابخانه یا بحث‌های دور همی در بوفه دانشکده سابقم می‌اندازند.

بلیط‌های متروی تهران همراه با چند قبض بانک را کنار برگ‌های پاییزی آویزان کرده‌ام و این به من انرژی خوبی می‌دهد. روی دیوار رو به رو یک انار خشک شده هم هست که بیشتر از همه من را یاد کافه‌های تهران می‌اندازد و وقتی دلم تنگ می‌شوم دیدنش برایم آرامش‌بخش است.

 

دلتنگی‌های روز تعطیل

فاطمه پورصفاری

دانشجوی دانشگاه پلی‌تکنیک میلان

من اینجا چند تا گلدان کوچک دارم که در واقع مال هم‌اتاقی‌ام بوده. قرار است 3 ماه دیگر بیاید و فعلا من باید از آنها مراقبت کنم. این حس که مواظب چیزی یا کسی باشی در خوابگاه خیلی احساس قشنگی است. انگار تنها نیستی. راستش قبلا فکر نمی‌کردم که سه تا گلدان چقدر می‌تواند حالم را خوب کند. حالا فهمیدم چرا شازده کوچولو اینقدر مواظب تنها گلش بود.

خوشبختانه زیاد وقت نمی‌کنم دلتنگ شوم! چون از صبح تا شب کلاس دارم. اما امان از روزهای تعطیل که مجبورم به محض احساس دلتنگی و بالا رفتن خطر زدن زیر گریه، بلند شوم و کاری کنم، آشغالی دم در ببرم یا جارویی بکشم. تجربه‌ ثابت کرده طی کشیدن از همه بهتر جواب می‌دهد!

 اولین بار که خیلی دلم تنگ شد و هنوز تکنیک تمیزکاری را کشف نکرده بودم، برای اینکه فکرم را مشغول کنم، چند تا روزنامه و مجله آوردم و شروع کردم به بریدن حروف اسمم از تیترهای هم‌اندازه. بعد اسمم را با آنها نوشتم و روی صندوق پستی‌ام چسباندم. حالا هر روز حاصل دست‌رنجم را روی صندوق پستی می‌بینم و ذوق می‌کنم.

معمولا موقع صبحانه و آشپزی برای خودم آهنگ می‌گذارم و سر و صدا درست می‌کنم. صحبت کردن خیلی به رفع دلتنگی کمک می‌کند. وقتی اتفاقی برایم می‌افتد که خنده‌دار و خوشحال کننده یا ناراحت کننده است برای یکی تعریف می‌کنم و حالم خوب می‌شود.

اینجا دو طبقه است و من دکور طبقه بالا را کمی تغییر داده‌ام. چون می‌خواستم برای نماز خواندن جای ثابتی داشته باشم. گوشه اتاق روی زمین چند ملحفه انداخته‌ام و سجاده و چند تا عکس که از خانه آورده‌ام چیده‌ام آنجا و سر نماز با دیدن کسانی که دوست‌شان دارم برایشان دعا می‌کنم.

وقتی ایران بودم همیشه سوره الرحمن را گوش می‌کردم. اینجا وقتی به این سوره گوش می‌کنم و به آیه «كل من عليها فان و يبقى وجه ربك ذولجلال و الاكرام» می‌رسم  بهتر درکش می‌کنم. چون اینجا همه رفته‌اند و فقط خداست که مانده و بیشتر از همیشه نزدیک است.

 

معجزه لیوان بنفشم

طلیعه ایزدی

دانشجوی دانشگاه تهران

گاهی پیش می‌آید که مجبور می‌شویم غار تنهایی‌مان را رها کنیم. محدودش کنیم به یک اتاق شریکی با چند نفر دیگر و تمام تنهایی‌هایت را باید ببری در قالب چهار تا ستون که تخت خوابت شده.

این زندگی تیره و تار نیست اما دلتنگی‌های خاص خودش را دارد. به عنوان کسی که چهار سال است دارم در خوابگاه زندگی می‌کنم و محدود شده‌ام به اسکلت یک تخت، باید بگویم هر چیز کوچکی که برایت خانه و اتاق خودت را تداعی کند، می‌تواند قدر یک دنیا ارزشمند باشد. هرکسی تکه‌ای از دنیایش را با خودش به این گوشه دنیا می‌آورد. من یک لیوان بنفش بزرگ را از حدود هفت هشت سال پیش دارم که تمام حرف‌هایم توی دلش زمزمه شده. وقتی برای خودم چای داغ می‌ریزم و می‌برمش پشت پنجره‌ای که رو به سوی شهر دارد، تمام شهر را زیر پایم نگاه می‌کنم و وقتی لیوانم، چای را داغ نگه داشته نزدیکش می‌شوم و حرفهایم را می‌زنم. وقتی چای سرد شود می‌فهمم دیگر حوصله‌اش سر رفته. چای را نوش جان می‌کنم و برمی‌گردم به دل همهمه اتاق اشتراکی...

اما نقاشی کردن چیزی است که حالم را خیلی خوب می‌کند. وقتی غرقش می‌شوم دیگر هیچ ارتباطی با بیرون ندارم. فقط صدای موزیک توی هدفونم همراهم می‌ماند. بعضی کتاب‌ها هم هست که شاید جای نقطه‌هایشان را حفظ باشم اما با خودم آورده‌ام و در قفسه کتاب روی میزم گذاشته‌ام و هر بار که می‌خواهم از دنیای بیرون بِکّنم توی کتابهایم غرق می‌شوم.

 

مقاومت فایده ندارد

سهراب. ر

دانشجوی دانشگاه بابلسر

اون روز، دل آسمون بدجور گرفته بود. خاکستری خاکستری. این چهارمین روز بود که آفتاب بیرون نزده بود. معمولا من هوای ابری رو خیلی بیشتر دوست دارم. ولی اون روز فکر کنم دل آسمون، با دل من یه رنگ بود.

تو یه چشم به هم زدن، ساعت شد سه بعد از ظهر. از صبح کنار پنجره بودم. کم کم لباس پوشیدم. مقاومت مصالح داشتم. باید راه می‌افتادم.

تو تاکسی نشسته بودم که بارون گرفت. بالاخره بغض آسمون ترکید. دیگه کم کم احساس بدی بهم دست داد. تو تاکسی بغ کردم یه گوشه و آهنگی رو که چهار روز تمام، بدون توقف بهش گوش داده بودم پلی کردم. شروع کردم با آهنگ زمزمه کردن... قطرات بارون روی شیشه رو می‌دیدم که تلاش می‌کردن از دست برف پاک کن در برن، ولی نمی‌تونستن.

نشستم تو سلف. هنوز نیم ساعت تا کلاس مونده بود. نمی‌دونم چه مرگم بود. یه چایی گرفته بودم و با قندهای توی دستم بازی می‌کردم. تنها بودم. صدای بارون ناراحتیم رو تشدید می‌کرد. شروع کردم آروم آروم چایی رو به زور فرو دادن که در سلف باز شد. دوستم بود و همشهریم. خوشحال شدم دیدمش. سلام و احوال‌پرسی کردیم. اونم یه چایی سفارش داد و بدون اینکه چیزی به روی هم بیاریم، تو سکوت چایی‌هامون رو خوردیم.

رسیدیم  جلوی در آسانسور.

-با پله بریم؟

نمی‌دونم، شاید می‌خواستم دیرتر بریم سر کلاس. اصلا حوصله کلاس رو نداشتم. طبقه اول رو رد کردیم... دلم تنگ شده بود. برای پدرم، برای مادرم، برای برادرم...

رسیدیم طبقه دوم. یه ماهی بود برنگشته بودم. نه اینکه اینجا بهم بد گذشته باشه، ولی دلم شهرمو می‌خواست. شهر خودمو می‌خواست. هوای آلوده‌ش، برج‌های بلندش... دلم برای تو ترافیک گیر کردن هم تنگ شده بود.

طبقه سوم، پیچیدیم تو راهروی سمت راست. چند وقت بود دوستامو ندیده بودم؟ الان اونجا هم داره بارون می‌آد؟ آخ که چه قدر بارون شهر خودم با اینجا متفاوته...

رسیدیم دم در کلاس. دست گذاشتم رو شونه دوستم، بدون هیچ حرف اضافه‌ای، بدون مقدمه، بهش گفتم:

-محمدرضا... برگردیم تهران...؟

یک ساعت بعدش اول جاده  بودیم و چهار ساعت بعدش تهران!

می‌دونید، بعضی وقتا هست... یه سری موقعیت‌هایی هست، یه سری چیزها هست... که دست خودتون نیست. هرکاری بکنید، دست خودتون نیست. اینجور مواقع شک نکنین! با خودتون نجنگین! الکی سرتون رو گرم نکنین! حواستون رو پرت نکنین! بار و بندیلتون رو جمع کنین... برگردین شهرتون که هیچ جا خونه آدم نمی‌شه.

این مطلب در شماره 544 هفته‌نامه چلچراغ منتشر شده است.